X
تبلیغات
دارچین

دارچین

خودم

بدون آینه هم خودم را می بینم

روی تنه ی درخت، در کف دست تو

و در این لحظه ها 

از خودم خوشم می آید

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: دو تا پست قبلی رو حذف کردم بخاطر اینکه تصمیم گرفتم همه خاطرات بد رو دیلیت کنم  و دارم تمرین می کنم همه چیز رو قشنگ و دوست داشتنی ببینم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392ساعت 14:59  توسط دارچین  | 

روزنوشت

صبح که از خواب بیدار میشم و چشمم به منظره اطراف خونه میخوره حس می کنم چقدر امروز برگ درختها سبزتر و قشنگتره صدای آواز پرنده ها رو میشنوم انگار اونها هم امروز قشنگتر می خونند،ی کوچولو انرژی میگیرم، میرم جلوی آینه لاک صورتی خوشرنگی که چند روز پیش گرفته بودم بهم چشمک میزنه که برش دارم و رو ناخنام بزنم با دو دلی برش میدارم باخودم میگم امروز جمعه است، بیرون که نمیرم و بعد از مدتها ناخنهام رو لاک میزنم، احساس شیرین و زنانه ای  بود. ظرفها بخاطر بی حوصلگی من از دو روز پیش توی سینک ظرفشویی بودند شروع می کنم به شستن و همونطور غرق افکار جورواجورم میشم اینقدر غرق میشم که ظرفهای شسته با نشسته قاطی میشه دوباره همه رو میشورم. صبحنونه آماده میشه، موقع صبحونه سر صحبت رو درباره ادامه تحصیلم باز میکنم، بهش میگم من خیلی کمکت کردم و همه شرایط رو برات آماده کردم تا تو درس بخونی و به موفقیت برسی به من قول همکاری میدی که من هم بتونم تو رشته ای که دوست دارم ادامه تحصیل بدم حداقل ارشدم رو بگیرم؟ میخنده میگه تو در طول روز کلی وقتت رو تلف می کنی، بجای وقت تلف کردن بشین درس بخون، میگم من اصلا وقت دارم تا تلفش کنم، لابد به لحظات کوچکی که برای استراحتم هست رو میگه وقت تلف کردن!!!میگه یعنی من بیام آشپزی کنم و ظرف بشورم! میگم چه اشکالی داره؟ اما ازهمسرم  این کارها بعیده، فکر می کنم باید این جرقه رو خفش کنم.

 مجله موفقیت رو برمیدارم میرم تو بالکن میشینم تا بخونمش اما شقایق های اطراف رودخونه و بیدمجنون روبروی بالکن نمیذاره که نگاهی به مجله بندازم غرق تماشای منظره میشم، با خودم زمزمه میکنم من باید درس بخونم باید و این باید رو چند بار تکرار می کنم.........


برچسب‌ها: زندگی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 11:48  توسط دارچین  | 

توهم

گاهی فکر می کنی یک آهنگ فقط برای تو خوانده شده، یک شعر فقط برای تو سروده شده،

یک فیلم فقط بخاطر تو ساخته شده یا یک پست فقط بخاطر تو نوشته شده ........

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: تمرین کردم که نباشم اما بودنم به نبودنم غلبه کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 23:12  توسط دارچین  | 

دوست خوب

دوست خوب مثل روزای خوب نیس ،که تموم میشه،مثل روزای بدم نیست ،که حروم میشه،مثل خورشیده که هم تو روزای خوب هم بدطلوع میکنه و کاری به این کارا نداره.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: مدتی هست که  تو مود نوشتن هستم نمی دونم تا کی ادامه داره، میل به دیده شدن و تایید شدن تو وجود همه ی آدما وجود داره و غیر قابل انکاره شاید دلیل نوشتنم همین باشه...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 17:37  توسط دارچین  | 

کودک درون (inner child)

این روزها حیاط مدرسه پر شده از طرح هایی که بچه ها با گچ های رنگی برای بازی لی لی کشیدند و زنگ تفریح از کلاس اول تا ششم شروع به بازی می کنند، امروز کودک درونم بدجور منو قلقلک میداد که برم لی لی بازی کنم، دلم میخواست کفش ۵ سانتم رو دربیارم برم بازی مثل ی دختربچه ۹ ساله شیطون، دلم شمع گل پروانه خواست، دلم شیطونی کودکانه خواست. چند تا گچ رنگی برداشتم شروع کردم به نقاشی روی آسفالت حیاط مدرسه، ی خونه کشیدم با چند تا گل

 

 

 


برچسب‌ها: کودکی
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392ساعت 16:12  توسط دارچین  | 

وقتی معلم باشی......

دبیر زبانم در یک مدرسه بزرگسالان، خیلی از دانش آموزام متاهل هستند و بعضی ها هم مجرد، همه سنی دانش آموز اینجا پیدا میشه از ۱۴ سال گرفته تا ۵۰ سال. هر کی هدقی داره بعضی ها بعد از مدتها سرشون به سنگ خورده و دوباره میخواند درس بخونند تا حداقل دیپلم داشته باشند، بعضی ها هم بعد از شکست در ازدواج و برای پرکردن خلا زندگیشون و پناه میارند به درس بعضی ها هم تازه عروس هستند که نمی خواند جلوی خونواده شوهر کم بیارند و میاند دوباره شروع می کنند. متاسفانه بچه های اینجا مشکل زیاد دارند و بعضی هاشون وقتی می فهمند غریبه ای بهت اعتماد می کنند و شروع به دردو دل می کنند، خیلی ها دنبال ی گوش می گردند که فقط به حرفاشون گوش کنه بعضی ها هم کمک میخواند.

دبیر هر چی هستی فرق نمیکنه اینجا باید مشاور هم باشی یک مشاور امین، قرار بود با یکی از همین ها خصوصی زبان کار کنم چون خیلی ضعیف بود، حالش خوب نبود اصلا حواسش به درس نبود جلسه ی پنجمم بود که باهاش کار می کردم ازش توقع پیشرفت داشتم، اشکاش مثل ابر بهار جاری شد و تمام پهنه صورتش سیاه شده بود همه ی ریملی که زده بود پخش شد، ملتمسانه گفت: کمکم کنید تو روخدا، تعجب کردم گفتم چی شده بخاطر امتحان ناراحتی میخوای بهت نمره بدم گفت نه، من ی مشکل بزرگ دارم که اگه شوهرم بفهمه منو طلاق میده ، من خیلی دوستش دارم اگه خودش هم نخواد طلاقم بده مامانش مجبورش می کنه، مامانش آبروی ما رو تو این شهر می بره، گفت من صرع دارم و هرشب مخفیانه قرص می خورم اگه قرص نخورم تشنج می کنم و شوهرم میفهمه، گفت دکترم گفته هیچوقت نباید ازدواج کنم. گفتم باید قبل از ازدواج بهش می گفتی، اشتباره کردی اشتباه، اسفناک تر اینکه ۶ سال بود دکتر مغز و اعصاب نرفته بودبخاطر بی پولی و بیچارگی!! میخواست از شر فقر و فلاکت نجات پیدا کنه به پسره هیچی نمی گه از ترس اینکه باهاش ازدواج نکنه و حالا شوهرش بچه می خواد و این مونده چیکار کنه چون برای اینکه ی بچه سالم داشته باشه باید تحت نظر دکتر باشه. این چند سال هم سرخود برای خودش داروهای قبلیش رو از داروخونه می گیره و میخوره. همش ۲۴ سالشه و چند ماه که ازدواج کرده. نتونستم ادامه درس رو بهش بدم دهنم از تعجب باز مونده بود سرزنش کردن فایده نداره باید دنبال چاره بود، میخوام با ی مشاور صحبت کنم و همچنین وقت ی دکتر مغز و اعصاب از شهر مجاورمون بگیرم. قبل از بچه دار شدن همسرش باید همه چی رو بدونه، میگه این شهر کوچیکه نمی خوام اقوام شوهرم چیزی بفهمند بخصوص مادر شوهرم، خدایا کمکم کن کمکش کنم ، ذهنم خیلی درگیرش شده.


برچسب‌ها: مدرسه بزرگسالان_مشاور
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 19:50  توسط دارچین  | 

باران عشق

دیروز از نگاهم فهمیدی که از دستت ناراحتم، خودت می دونی که من چجوریم، سعی می کنم زیاد غر نزنم، اگر هم حرفی باشه ترجیح میدم برات بنویسم چون فکر می کنم تاثیرش بیشتره و تو کمتر جبهه میگری. نمیدونم حق رو به من دادی یا نه فقط دلت برام سوخت؟ شروع کردی به شعر گفتن و پیامک زدن به من، یاد اوایل آشنایی مون افتادی یک روز بارانی قشنگ، خوشحالم که اون روزها هنوز یادته......

یادت می آید روز باران پشت شیشه

آغاز عشقی ساده اما آتشین شد؟

آواز باران با نگاهت در هم آمیخت

تا حاصلش این عشق، این زیباترین شد

 

یادت می آید آسمان لبخند می زد؟

باران نبود انگار گل بر شیشه می خورد

ناز نگاهت با دو پای عاشقانه

دل را به هر جا که دلت میرفت می برد

 (سروده شده در ۱۲اردیبهشت ۹۲ توسط همسرم)


برچسب‌ها: عشق
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392ساعت 12:3  توسط دارچین  | 

روز مامان

روز مادر شده و من باز کنارت نیستم، نمیدونم چند ساله که این روز رو پیشت نیستم و تلفنی بهت تبریک گفتم. مامان مهربونم به نظر من تو مهربان ترین موجودی بودی که من تا به حال در عمرم دیدم. مامان زحمت کشم میدونم گاهی از روی عصبانیت ناراحتت کردم  اما تو آنقدر ماهی که منو می بخشی، مامان جونم کاش این همه نگران من نبودی آخه من دیگه بزرگ شدم و خودم مامان هستم اما مامان اینو بدون باز هم خیلی از مواقع به وجودت نیاز پیدا می کنم و دلم می خواد سرم رو روی پاهات بذارم و تو موهامو نوازش کنی تا خوابم ببره. مامان از خدا می خوام ی عمر طولانی خدا به تو و بابام بده و تنت همیشه سالم باشه .

----------------------------------------------------------------

پ ن:دیروز داداش زنگ زد، بهش گفتم بخاطر امروز که روز من هست به من زنگ زدی تبریک بگی گفت: نه روز تو روز تولد توست خواهر


برچسب‌ها: مامان, دلتنگی
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 17:17  توسط دارچین  | 

مردی که دوست ندارد ظرف بشورد

حالم زیاد خوب نیست خیلی حالت تهوع دارم، تازه همین الان از سرکار برگشتم، صبح هم کلاس بودم وقتی از سرکار برگشتم همه ی ظرفهای دیروز مونده بود چون دیروز هم تا ۷ کلاس داشتم شروع کردم به غذا درست کردن وبعدش ظرف شستن و مرتب کردن خونه و جمع کردن سفره صبحانه وقتی به خودم اومدم دیدم ساع ۲ هست ناهارم آماده شده بود، با بچه ها و همسر ناهار خوردیم و دوباره سفره رو جمع کردم نیم ساعت وقت داشتم  برای استراحت یعنی من از ساعت ۷ تا دو و سی دقیقه یک لحظه هم استراحت نکرده بودم، باید دوباره آماده می شدم میرفتم سرکلاس تا غروب، بعد از کلاس رفتم خرید میوه و چیزهای دیگه خوشبختانه نون داشتیم وگرنه باید نون هم می گرفتم.

دیروز خیلی خسته بودم وقتی رو مبل دراز کشیدم حس کردم دیگه نمی تونم بلند بشم از آقای همسر خواستم تا ظرفها را بشوره، معمولا ازش نمی خوام اینکارو بکنه چون اصلا دوست نداره توی کارهای خونه به من کمک کنه بجز خونه تکونی یا وقتی شدیدا مریض هستم، اما دیشب گفت اگه خسته ای نمی خواد ظرفها رو بشوری این یعنی اینکه فردا خودت ظرفها رو بشور راستش ناراحت شدم دلم میخواست اینکارو برام بکنه میدونم خیلی مشغله اش زیاده می دونم مهربونه میدونم خیلی خوبیها داره اما گاهی اوقات دوست دارم توی کارهای خونه ی کوچولو به من کمک کنه به نظرم این توقع زیادی برای همسری مثل من نیست، وقتی بهش می گم تو هم کمکم کن جوابش اینه مجبور نیستی سر کار بری همین و این جمله ای هست که واقعا احساس بدی به من میده این یعنی اینکه کار و زحمت تو هیچ ارزشی برام نداره.

شاید شستن ظرف کار خیلی سختی نباشه اما من دوست دارم همسرم تو آشپزخونه کنارم باشه این کار یک حس خوب به من میده این یعنی همکاری، یعنی اینکه همه جا باهاتم.

اینروزها بخاطر ناراحتی معده روزی ۸ تا قرص باید بخورم و از طرفی باید مواظب باشم قندخونم و چربی خونم بالانره ، گاهی فکر می کنم براش مهم نیستم.


برچسب‌ها: گلایه
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت 20:2  توسط دارچین  | 

سال 92 مبارک

سلام، بالاخره سال ۹۱ تموم شده و نوزده روز هم از سال ۹۲ گذشت به نظرم هنوز سال نو رو میشه تبریک گفت سال نوی همه شما عزیزان مبارک باشه امیدوارم سال پرخیر وبرکتی همه ما داشته باشیم.

یک هفته قبل از عید کلاس هام تعطیل شد و تونستم قبل از عیدی یک نفس راحتی بکشم هر چند دلم میخواست امسال قبل از تحویل پیش خونوادم باشم چون سال گذشته هم سال تحویل در کنار خانواده همسر گذشت، اما همسر گفتند شما که میخوای تمام عید رو پیش خونوادتون باشی بهتره سال تحویل رو کنار خونواده من باشیم من هم قبول کردم هر چند میخواستم بگم من که همه ی سال رو اینجام اکثر مناسبتها رو اینجا هستیم، اما چیزی نگفتم نخواستم اول سالی باهاش مخالفت کنم. روز اول فروردین به سمت شمال حرکت کردیم و چهاردهم برگشتیم. روزهای خوبی رو سپری کردیم در کنار خانواده و به جاهایی رفتیم که تا حالا نرفته بودیم، بعد از چند سال ما و خونواده عمه کنار هم جمع شدیم و کلی یاد گذشته ها کردیم و خندیدیم و خوش گذشت، راستش تصمیم گرفتم کاری به دیگران نداشته باشم و همه اختلافات را کنار بگذارم و با همه فامیلم در ارتباط باشم بخاطر همین دل به دریا زدم وبه عموی کوچکم هم عید رو پیامکی تبریک گفتم اون هم خیلی خوشحال شد شاید دفعه دیگه که رفتم شمال برم رامسر دیدنش، دلم برای خودش و بچه هاش تنگ شده.

با بچه ها ی روز هم رفتیم سینما و حوض نقاشی رو دیدیم به نظرم خیلی فیلم قشنگ و تاثیرگذاری بود از این فیلمهایی که ارزش دیدن داره بعد سینما بچه ها رو بردیم بستنی ایتالیایی بخورند، فکر کنم خیلی بهشون خوش گذشت. راستش من وقتی میرم رشت احساس می کنم دارم زندگی می کنم و اونجوری که باید باشم هستم. اینجا فقط کار و کار اگر هم سر کار نرم حوصلم سر میره احساس افسردگی و پوچی می کنم. به نظرم همه ی عید خوب بود فقط یکی بود که خیلی میرفت رو اعصابم البته من زیاد بهش اعتنا نمی کردم اما روز آخری بدجوری سیزده مون رو در کرد، بعضی آدما نه خودشون آرامش دارند نه دوست دارند دیگران آرامش داشته باشند کلا زندگیشون همین سبکی هست.

خیلی دلم میخواد برم رشت زندگی کنم شاید همسرم فکر کنه همش بخاطر خانوادم هست نه اینطور هم نیست، من از زندگی کردن در این شهر خسته شدم آدم حتی نمی تونه آنطور که دلش میخواد لباس بپوشه اینجا باید مثل خودشون باشی اگه آروم باشی می بلعنت سبک زندگی آدمای اینجا رو دوست ندارم هر چند شاید از نظر کاری اینجا بهتر باشه برام اما آدم مگه از زندگی چی میخواد؟ دیگه نمی تونم به خودم وعده وعید بدم، هیچکس نمیدونه تا کی زنده هست دلم میخواد این کار رو همسرم برام انجام بده و منو به خواسته ام برسونه. برام دعا کنید

 


برچسب‌ها: عید, خانواده
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1392ساعت 19:40  توسط دارچین  |